دانش نور و پرتوي است که خداوند در دلهاي دوستانش مي تاباند و بدان بر زبان آنان سخن مي راند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

همصحبت

Powerd by: Parsiblog ® team. ©2006
+ سال نو..(يکشنبه 11 فروردين 1387 ساعت 2:18 صبح )
باز يک سال گذشت...
وزمين خسته و سنگين تر از آن سال که رفت،
                                      مي رود باز به گرد خورشيد...
گوشه اي از تن اين کهنه زمين..يک نفر هست که بد جور دلش غربت غمهاي بشر را دارد..
يک نفر هست که بيتاب ظهور است ولي....دل ابناي بشر،همچنان زنگ گرفته است و به خود مشغول است،
نازنين معبودم،
کاش مي دانستم..
که کدامين ذره..
که کجاي اين خاک،عطر ناب گل نرگس دارد....

                                                     


» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ کمال اين است و بس.....(شنبه 17 آذر 1386 ساعت 5:22 عصر )

گوهر خود را هويدا کن،کمال اين است و بس
خويش را درخويش پيدا کن، کمال اين است وبس
سنگ دل را سرمه کن درآسياي رنج و درد
ديده را زين سرمه بينا کن، کمال اين است وبس
هم نشيني با خدا خواهي اگردرعرش رب
در درون اهل دل جا کن، کمال اين است وبس
هر دو عالم رابه نامت يک معما کرده اند
اي پسرحل معما کن،کمال اين است و بس
دل چو سنگ خاره شد،اي پور عمران با عصا
چشمه ها زين سنگ خارا کن، کمال اين است وبس
پند من بشنو به جز با نفس شوم بد سرشت
باهمه عالم مدارا کن، کمال اين است و بس
اي معلم زاده ازآدم اگر داري نژاد
چون پدرتعليم اسما کن، کمال اين است وبس
چند مي گويي سخن از درد و رنج ديگران
خويش را اول مداوا کن، کمال اين است وبس
سوي قاف نيستي پرواز کن بي پروبال
بي محابا صيد عنقا کن، کمال اين است وبس
چون به دست خويشتن بستي تو پاي خويشتن
هم به دست خويشتن وا کن، کمال اين است و بس
کوري چشم عدو را روي در روي حبيب
خاک ره بر فرق اعدا کن، کمال اين است وبس... ((ميرزاحبيب خراساني))


و من مي گويم:


جز خداهرچيزي اندر سينه داري وا بنه


((آسماني))ترک دنيا کن،کمال اين است وبس.....



» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ باران...(سه‏شنبه 29 آبان 1386 ساعت 9:37 عصر )
غربت غريب غروب پاييزي،
                               نواي دل انگيز اذان،
                                                      لطافت اولين باران،
جسمي خسته از يک روز کاري،
                                                روحي خسته از.....
اتومبيل خيابان هاي باران زده را طي مي کند،
                                                نواي محزون دعاي فرج از راديو بگوش مي رسد...
حسي عجيب که سراپاي وجودت را تسخير مي کند....
                                               چيزي مثل دلتنگي،شايد هم غم،شايد هم حسرت...
...وبغضي که نا خودآگاه مي ترکد...
                                               نگاههاي متعجب رفيقت تو را به خود مي آورد.
هواي باراني چشمها،برهوت گونه هايت را خيس کرده....

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ سنگ مزار...(سه‏شنبه 22 آبان 1386 ساعت 9:20 عصر )

((الهي و ربي من لي غيرک.....))* نازنين معبودم،


                                                     جز تو در اين دنيا ،چه کسي رادارم؟.....


 آنچنان عاشق اين جمله مستانه مولا شده ام


                                                     که دلم مي خواهد، 


                                                                           وقتي از عالم خاکي رفتم،


                                                                                                         زينت سنگ مزارم باشد......


*:جمله اي از دعاي زيباي کميل،نجواي عارفانه و مناجات عاشقانه مولا علي(ع)، که بندبندش وجودت را بيقرار معبود مي کند.



» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ مردان خدا(شنبه 19 آبان 1386 ساعت 8:6 عصر )
مردان خداپرده ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد
قومی بدویدند و به جایی نرسیدند
فریاد که در رهگذر عالم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحر خیز
زیرا که یکی راز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق در آیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه ی هر کس نبریدند
مرغان نظر باز سبک سیر (فروغی)
از دامگه خاک بر افلاک پریدند
((فروغی بسطامی))

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ اي عزيز(پنجشنبه 10 آبان 1386 ساعت 8:46 عصر )

اي عزيز


بدان که رنج مردم در سه چيزاست:


از وقت پيش مي خواهند،


از قسمت بيش مي خواهند،


وآن مردم را از آن خويش مي خواهند.


(خواجه عبداله انصاري)



» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ صبرخدا(پنجشنبه 5 مهر 1386 ساعت 2:34 صبح )
عجب صبری خدا دارد،
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
برروی یکدگر ، ویرانه میکردم!
. عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم .
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم ،
بر لب ، پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم ،
که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم! .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم .
نه طاعت میپذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
تسبیحه ، صد دانه میکردم! .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و دیوانه میکردم!
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم !.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم .
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم! .
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و، تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد!
(معینی کرمانشاهی)

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ شرم میهمان(پنجشنبه 5 مهر 1386 ساعت 2:28 صبح )
ماه میهمانی خدا به نیمه رسید،چقدرزود!
همیشه آفتاب که به غروب می نشیندو تاریکی شب خودش را نمایان میکند غربت عجیبی دل انسان را پر میکند حس عجیبی که انگار به ادم یادآوری میکند که تو مسافری ورفتنی!مبادا که سفر را فراموش کنی!اما حکایت غروبهای رمضان چیز دیگری است،غروب های ماه رمضان شایدتنها غروب های دل انگیز این عالم باشد..
ومن در این ضیافت بزرگ،میهمانی شرمنده ام خدایا!
شرمنده به خاطر آنچه که امروز هستم که بهتر از این باید می بودم،
شرمنده ام به خاطرنافرمانی هایی که نباید می کردم و کردم،
شرمنده ام به خاطرتک تک لحظاتی که فراموش کردم همه ی این عالم((محضر توست))....
شرمنده ام به خاطر عباداتی که باید انجام می دادم و ندادم،
شرمنده ام به خاطر خلوص نیتی که باید می داشتم .و نداشتم،
شرمنده ام به خاطرآلوده کردن قلب پاکی که به امانت به ما سپردی،
همان قلبی که قراربوددر پاکی آن تجلی عظمتت راببینیم،
شرمنده ام به خاطر فرصت بی همتای زندگی که تاکنون آنچنان که می خواستم صرف نزدیکی به درگاهت نشده..
شرمنده ام خدا،شرمنده...
((ظلمت نفسی و تجرات بجهلی))
((ستم کردم به خود و در اثر جهل جرات پیدا کردم به نافرمانی ات ))

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ خانمان سوز بود(جمعه 23 شهريور 1386 ساعت 1:9 عصر )
روزی مردی را دیدم که با لحنی دلنشین و در هزارتوهای تنهاییش شعری بر لب داشت و زمزمه می کرد،مدتها بود که در جستجوی متن کامل آن شعر بودم تا اینکه مدتی پیش آنرا در جایی دیدم،شعری زیبا و پر از سوز دل سروده ی استاد معینی کرمانشاهی :
خانمان سوز بود آتش آهی ، گاهی
ناله ای می شکند، قلب سپاهی گاهی
گر مقدّر بشود سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی گاهی
قصّه ی یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
هستیم سوختی از یک نظر، ای اختر عشق
آتش افروز شود ، برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بُوَد از بختِ سیاهی گاهی
عجبی نیست ، اگر مونسِ یار است رقیب
بنشیند بر گل ، هرزه گیاهی گاهی
چشمِ گریان مرا دیدی و لبخند زدی
دل برقصد به بر از شوقِ گناهی گاهی
اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم
در دلِ موج ببین صورتِ ماهی گاهی
زرد رویی نَبُود عیب ، مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمنِ کاهی گاهی
دارم امیّد که با گریه دلت نرم کنم
بهرِ طوفان زده ، سنگیست پناهی گاهی

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ سخنی با همصحبت(جمعه 16 شهريور 1386 ساعت 3:56 عصر )
سلام همصحبت
مدتها از آخرین مطلبی که نوشته ام می گذرد
اما نه به این خاطر که حرف گفتنی نداشته ام ،بلکه بیشتر این خاطر که دل و دماغ نوشتن نداشته ام
پیشتر با خود میآندیشیدم که مهمترین موضوع زندگی چیست؟کار ؟درس؟ازدواج؟....
ولی امروز به این نتیجه رسیده ام که مهمترین و پیچیده ترین مو ضوع خود زندگی است ......
وبراستی که چه معمایی شده این زندگی ....بگذریم نمی دانم چرا همیشه چرا وقتی دلم می گیرد حال و هوای نوشتن میکنم
وامروز باز هم دلم گرفته و این چیز جدیدی نیست ..روزگاری نه چندان دور در روستا زندگی می کردم با مردمی که
شاید بلد نبودند خیلی ادبی و رسمی حرف بزنند،لباس آنچنانی بپوشند و خیلی چیزهای دیگر اما تا دلت بخواهد ساده بودند وبا صفا و خدا را خیلی خوب می شناختند انگار در ان چشم اندازهای زیباولابلای آن دشتهای و علفزارها بهتر می توانستی خدا را ببینی و وجودش رااحساس کنی انگار آنجا خدا به انسان نزدیکتر بود.....
و امروز چند سالی است در شهر زندگی می کنم ،هر چند که اینجا هم هستند افراد با صفا و دیندار اما کمند..
مردم اینجا شاید لباسهای زیبا می پوشند رسمی و ادبی تر صحبت می کننداما همه ی اینها ظاهر است و خدا میداند در پس این ظاهر زیبا چه می گذرد.
و جالب این است که بسیاری ازمردمان اینجا با همه ی ادعای فضل و کمالشان به نظر اصلا خدا را نمی شناسند و
واقعا عجیب است برای من که در اینجا کسانی که کمتر زحمت می کشندوبیشتر بدست می اورند و بیشتر و بهتر می خورند بیشتر هم گناه و نافرمانی خدا را می کنند..انگار خانه های کوچک ومحیط تنگ زندگی شهری وسعت دید و مناعت طبع را هم از مردمانش گرفته است ..

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ به کجا چنین شتابان(سه‏شنبه 2 مرداد 1386 ساعت 6:26 عصر )
به کجاچنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید،
دل من گرقته زین جا،هوس سفر نداری؟
_زغبار این بیابان،همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم،چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
_به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایی
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا،چوازاین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران،برسان سلام مارا !
((دکتر شفیعی کدکنی))

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ همه ی دلتنگی های عالم(يکشنبه 24 تير 1386 ساعت 10:47 عصر )
گاهی اوقات دنیا با تمام وسعت ظاهریش چقدر برای انسان کوچک میشود!گاهی اوقات این کره خاکی چقدربرای انسان غیر قابل تحمل میشود!
وگاهی اوقات چقدرانسان ازخدایی که ازرگ گردن به او نزدیک تر استدور میشود!بار الاها تو خود میدانی که چقدر دلم برایت تنگ شده است،نمیدانم انان که تو را فراموش میکنند چه کسی را پیدا کرده اند که با او از همه ی دلتنگی های عالم بگویند؟،آخر بعضی حرفها هست که با هیچکس جز تو نمی توان گفت!آخر بعضی وقتها هست که همصحبتی هیچ کس جز تو به انسان آرامش نمیدهد!آخرهیچ کجای دگر همصحبتی چون تو پیدا نمی شود!ومن همه ی حرفهای درونم را، با تومی گویم خدا،
دلم خیلی گرفته،
ازدست نفس ضعیفی که هنوز لذت بندگی ترا نچشیده و دل در گرو وسوسه های زمین دارد و توخوب میدانی که کم اند کسانی که از پس همه ی وسوسه های زمین برآیند،
دلم گرفته از آدمهایی که دلشان ،رفتارشان وگفتارشان رنگ و بوی خدایی ندارد،
دلم گرفته از زندگی در بین کسانی که بیش از هر کار دیگری در این دنیانافرمانی ترا میکنند،
دلم گرفته از آدمهایی که دیگران را با پولشان می سنجند نه با روحشان!
دلم گرفته از خودم که گاهی اوقات چنان گستاخ میشوم که در حضورت گناه میکنم ،
می ترسم خدا ،میترسم که روزی چشم باز کنم و ببینم که در دره های پست نفسانیت و دنیا طلبی سقوط کرده ام........

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نجوایی در تنهای(چهارشنبه 9 خرداد 1386 ساعت 12:9 صبح )
کاش هیچگاه بزرگ نمیشدم!!!!و ای کاش دنیای بزرگسالی به همان زیبایی بود که در رویاهای کودکی خود می پنداشتم !وبراستی خیلی جالب است شاید قسمت اعظم آرزوهای دوران کودکی هریک از ما رویای بزرگ شدن و عبور از محدودیتها و قید و بندهای دوران کودکی بودحال آنکه نمیدانستیم با همان قید و بند ها و بایدها و نبایدها در حال تجربه کردن یکی از بهترین دورانهای زندگی هستیم وعجیبتر از همه برای من این است که در دوران کودکی بچه هایی را دیدم و شناختم که عجیب مرد بودند و بزرگ و هم اکنون بزرگسالانی را میبینم که عجیب بچه اندََََ و کوچک و نمی دانم و نمی فهمم که مگر بعضی چه کرده اند و چه دارند که چنان رفتار میکنند که گویی این کره خاکی حول محور انان میچرخد!!!و ای کاش بعضی میتوانستند گند تعفن اخلاق و رفتارشان را احساس کنندبعضی اوقات با خود می اندیشم که نکند من هم روزی روزگاری اینچنین بشوم و نکند کاری کنم که درنظر دیگران اینچنین باشم...کاش هیچگاه بزرگ نمیشدم.

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ سرآغاز(شنبه 15 ارديبهشت 1386 ساعت 12:53 صبح )
سلام سلام به هرکس که لحظه ای از وقت خود را به خواندن این متن اختصاص میدهد نمیدانم از کجا شروع کنم حرفهای زیادی است برای گفتن و نوشتن ودرددل می دانید به نظر من ما در دنیای عجیبی زندگی میکنیم دنیایی پر از مفاهیم متضاد که گاه درک اینهمه تضاد در کنار هم برای انسان دشوار میشود (شاید بهتر باشد بگویم برای من دشوار می شود) دنیایی که در شلوغی سرسام آور و گاه آزاردهنده ی آن تنهای تنهاییم دنیایی که با همه ی امکانات و پیشرفتهایش همچنان عاجز از حل بسیاری از موضوعات و مسایل پیش پااافتاده است و انسانهیی که هر چقدر تمدن پیشرفت می کند باز هم اسیر جاهلیتهای خاص زمان خود میشوند وووو.... می خواهم افکار و دغدغه های ذهنیم را و هر آنچه که در سراچه ی ذهنم می گذردرا گاه و بیگاه در معرض دید و بوته ی نقد خوانندگانی که ممکن است سری به این وبلاگ بزنند بگذارم و با آنان تبادل نظر کنم منتظر پیامهایی که ممکن است بفرستید هستم تا بعد ....

» محمدرضالطیفی
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست کل يادداشت هاي وبلاگ
[11/1/1387- 2:18 ص] سال نو..
[17/9/1386- 5:22 ع] کمال اين است و بس.....
[29/8/1386- 9:37 ع] باران...
[22/8/1386- 9:20 ع] سنگ مزار...
[19/8/1386- 8:6 ع] مردان خدا
[10/8/1386- 8:46 ع] اي عزيز
[5/7/1386- 2:34 ص] صبرخدا
[5/7/1386- 2:28 ص] شرم میهمان
[23/6/1386- 1:9 ع] خانمان سوز بود
[16/6/1386- 3:56 ع] سخنی با همصحبت
[2/5/1386- 6:26 ع] به کجا چنین شتابان
[24/4/1386- 10:47 ع] همه ی دلتنگی های عالم
[9/3/1386- 12:9 ص] نجوایی در تنهای
[15/2/1386- 12:53 ص] سرآغاز

 RSS 
 Atom 

بازديدهاي امروز: 1  بازديد
بازديدهاي ديروز: 7  بازديد
مجموع بازديدها: 2234  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ پست الکترونيک ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» لينک دوستان من«
» فهرست موضوعي يادداشت ها«
» اشتراک در خبرنامه«

نام:

ايميل: